Land | October 2008" href="http://restaurant.suckingbeautifulbareteachers.com/feed//ko/story/show/computers/systems/micropro-gmbh.htm" />
+ د
ی
لوگ: هامون و علی عابدینیهیچ شوالیهی سفیدپوشی عاشق عجوزهی زشت و سیاه نخواهد شد ، و هیچ پرنسس زیبایی عاشق گوژپشت کوتاه قدی.
پ.ن. در عشق و در رویا غیرممکن وجود ندارد.
امشب در کویر باران بارید. اولین باران کویری برای من بود. باران روی خاکهای بیاحساس و زرد کویر بویی مستکننده داشت. مثل نوری که در شب، سیاهی را پاره میکند؛ قلبات را گیج میکرد. ماه از پشت ابرها سرک میکشید گاهی، تا ببیند من خوشحالم یا نه؟ به ماه سلام دادم. چشمانم را بستم و گذاشتم بوی خاک بارانخورده در تمام وجودم بپیچد. و نفس عمیق و نفس عمیق، نفس ... نفس ...
فکر میکنم اگر در شصت و هفت سالگی احتیاج به عمل قلب باز پیدا کنم، بعد از اینکه پزشکان قفسهی سینهام را باز کنند، تمام اتاق عمل پر از بوی خاک بارانخوردهای شود که امشب روی در و دیوار دلم تهنشین شد.
دل شما مگر قدح آب است که لبریز شده و دیگر عشق در آن جا نمیگیرد؟ این شوخیها را نکنید خانم، این حرفها را نزنید آقا. مگر میشود موزیک خوب شنید و عکس خوب دید و فیلم خوب نگاه کرد و به چشمهایش زل زد و عاشق نشد؟ وقتی داریم روز به روز به آن قبر سرد و سیاه نزدیک میشویم اگر عاشق نباشیم، این روزها را از کف دادهایم.
فرق نمیکند عاشق چه یا که باشید. فقط باشید. من امروز عاشق کلاغ سیاه بالای درخت لخت سرو همسایه شدم. دیروز عاشق دستهای مامان شدم، پریروز عاشق نگاه بانوی شبهای مهربانی، پسپریروز ( این کلمه را دوست دارم) عاشق آقای رانندهی تاکسی که مثل شاهزادههای داستانهای هزار و یک شب رفتار میکرد. آنهایی که میگویند خدا یکی و عشق یکی، اولن نمیدانند چیزی به نام خدا وجود ندارد، دومن به گمانم رفتارشان کمی شبیه ماهیهای داخل تنگ است که اقیانوس را ندیدهاند.
+ Angel-A