Land | O
cto
ber
2008" href="http://restaurant.suckingbeautifulbareteachers.com/feed//ko/story/show/home/gardening/ascable.htm" />
Land | O
cto
ber
2008
Land | O
cto
ber
2008آن روزها تو تازه به آرامش رسیده بودی. همه یادت میکردند و خاطرت را در آن کفن سرد و سفید آشفته. آن روزها نخواستم مزاحمت شوم. خواستم آرام بخوابی. هر کس و ناکسی برایت مرثیه نوشت و بر گردهات با دشنهای سرد آواز یادبود خواند. زخم زبانهایشان درد داشت میدانم. امروز بیش از شصت آفتاب از آن شب جمعه میگذرد و دیگر کسی یادت نمیکند. شاید رفتهاند دنبال کار و زندگی خودشان. سرت خلوت شده است، گذاشته بودم تا در چنین شب بارانی یادت کنم.
حرفهای تکراری را آنها گفتهاند، من اما خواستم بگویم دوستت داشتم و دارم. تو را و حمید هامون را. یادم نمیرود با آن تفنگ بزرگ و سرد از پنجرهی روبهرو مهشید را دزدکی نگاه میکردی و زیر لب میخواندی: دوستت دارم دوستت دارم و بعد شلیک به طاق پنجرهی روبهرو که مهشید ایستاده بود.
اکنون من، کنار پنجرهی سیاه ابدیتی جاودانه که تو در آن سویش هستی و دنیای زیبای رنگارنگ؛ پر از آدمهای عجیب و غریب و رودهای خروشان و درههای عمیق و غروبهای قرمز این سو؛ ایستادهام. تو را نگاه میکنم، زیر لب میگویم: دوستت دارم. دوستت دارم.
+ خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
مولانا
+ تیتراژ آغازین فیلم ( ساخته ناصر چشم آذر ، بر اساس تمی از باخ )
+ دیالوگ: هامون و مهشید
+ دیالوگ: هامون و علی عابدینی
از طریق: The Music Box
هیچ شوالیهی سفیدپوشی عاشق عجوزهی زشت و سیاه نخواهد شد ، و هیچ پرنسس زیبایی عاشق گوژپشت کوتاه قدی.
پ.ن. در عشق و در رویا غیرممکن وجود ندارد.
امشب در کویر باران بارید. اولین باران کویری برای من بود. باران روی خاکهای بیاحساس و زرد کویر بویی مستکننده داشت. مثل نوری که در شب، سیاهی را پاره میکند؛ قلبات را گیج میکرد. ماه از پشت ابرها سرک میکشید گاهی، تا ببیند من خوشحالم یا نه؟ به ماه سلام دادم. چشمانم را بستم و گذاشتم بوی خاک بارانخورده در تمام وجودم بپیچد. و نفس عمیق و نفس عمیق، نفس ... نفس ...
فکر میکنم اگر در شصت و هفت سالگی احتیاج به عمل قلب باز پیدا کنم، بعد از اینکه پزشکان قفسهی سینهام را باز کنند، تمام اتاق عمل پر از بوی خاک بارانخوردهای شود که امشب روی در و دیوار دلم تهنشین شد.